اینجا را...
اسکیس های قلم که از کار افتاد دلتنگی رفتن مریم به مالزی و دلتنگی برای شعر مرا به زاویه مجاور کشاند.
اینجا را دوست ندارم... مرا یاد رفتن می اندازد....
واین آخری، رفتنِ سختی بود...
مرگ بهنام... چقدر این پست بد حال است. چقدر شوم است...
حالا دیگر تمام عکس ها بی او خاطره می شود...حالا دیگر
اینجا مرا به یاد رفتن می اندازد.گر چه رفتن حقیقت است اما ...
حالا که اسکیس های قلم باز مرا پذیرفته همانجا می مانم.
از کسانی که آمدند و یا لینکم را تغییر دادند ممنون هستم.
این متن شبیه یک اعلامیه ترحیم شد. این متن......
باید به نوک انگشتانم
احساسی که در نبودنت هم جریان دارد
بسنده کنم
همانقدر که این روزها از تو گرم باشم و
با این دست ها دیگر نتوانم عاشق شوم
کفش هایم را در قدمگاه جا گذاشتم
فقط همین که ببینی با این جور چیزها
هیچ کجا نمی شود رفت
بعد دستم را بگیری
نه اینکه زمستانهای سرد
بابانوئل به اذن شما
در کفشهایم یک جفت دستکش بگذارد
